تبليغاتX
!!!...از همه جا از همه در

!!!...از همه جا از همه در

آماري عجيب درمورد انسان ها

 

              آماري عجيب درمورد انسان ها


سایت خبری ایران: آماري که اخيرا از سوي پزشکان روسيه منتشر شده است نشان مي دهد که بشر پر حرف ترين موجود روي زمين است. اين محققان حد متوسط عمر بشر را 70سال درنظر گرفته اند که در اين مدت انسان 13سال حرف مي زند، 6سال غذا مي خورد و 23سال نيز مي خوابد.image



هر نفر بطور متوسط صدها تن غذا مي خورد. به گزارش سرویس علم و تکنولوژی سایت خبری ایران(www.IranNewsAgency.com)، اگر وزن افراد را 75تا80 کيلوگرم در نظر بگيريم بايد گفت هر فرد در عمر خود 1250تا1335 برابر وزنش غذا مي خورد. در مدت يک روز يا 24ساعت 1000ليتر هوا تنفس مي کند و قلبش در هر 1دقيقه 80تا100بار مي زند. با اين شرايط قلب انسان در طول زندگي اش 2ميليارد و 58ميليون بار بدون وقفه و اغلب بدون کوچک ترين مشکلي مي زند.


انسان تنها موجودي است که راست قامت است و روي دو پا راه مي رود و در طول روز بطور متوسط 20هزار قدم برمي دارد يعني 7 ميليون قدم در سال. در 70 سالگي تعداد اين قدم ها به 500ميليون مي رسد يعني 500هزار کيلومتر راه رفته است.



با اين محاسبات مي توان نتيجه گرفت که هر فرد در طول زندگي اش مي تواند 9بار کره زمين را دور بزند و با پاي پياده به کره ماه برود با توجه به اين که فاصله زمين تا ماه 390هزار کيلومتر است.



بدن انسان بوسيله پوشش شگفت انگيزي محافظت مي شود. اين پوشش پوست بدن است که در هر ساعت 30ميليون ميکروب روي آن مي نشيند و 29ميليون آن کشته مي شود و پس از 2ساعت از اين 30ميليون فقط 7هزار تاي آن باقي مي ماند.در بدن انسان بين 2تا4ميليون نقطه درد وجود دارد که حساسيت آن نسبت به موقعيت پوست بدن فرق دارد. بدن انسان قدرت مقاومت شگفت انگيزي دارد و مي تواند گرماي 44تا45درجه را تحمل کند و حتي اگر به  تدريج گرم شود در فضاي خشک مي تواند 150تا160درجه حرارت را تحمل کند و بالاترين ميزان برودت که بدن قادر به ايستادگي در برابر آن است 27درجه زير صفر است.



انسان مي تواند 52روز تنها با خوردن آب زنده بماند. حساس ترين عضو بدن چشم است که مي تواند 10هزار رنگ را تشخيص دهد و بالاخره اين که نوزادان تا 8 ماهگي دنيا را سياه و سفيد مي بينند.

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 23:44  توسط روزبه فرخانی  | 

طالع بيني (طنز)

                                      طالع بيني (طنز)

متولدین فروردین : این ماه با همسرتون که تازه با هم مزدوج شده اید به سینما میرودید و شاد و خوشحال فیلم کلاغ بازی اثر جفات مخمل رو نظاره میکنید و خیلی شادید که در همین حین اراذل و اوباش میپرند تو سینما و همه چی رو بهم میریزن و یک چماق هم تو سر شما میکوبند و شما از حال میرید. در این موقع با صدای مادرتون از خواب میپرید و میبینید که ایشان دارن به شما میگویند که : پسر گُلَم ! دختر مورد علاقه ات جواب رد داده.

متولدین اردیبهشت: در این ماه شما به یک اغذیه فروشی دعوت میشید و در حال خوردن یک ساندویچ همبرگر هستید که میبینید واویلا! یک گاز دیگه میزنید و میبینید وامصیبتا!بزارید نَگَم...حالتون بد میشه ها...میبینید که!...میبینید که دندون مصنوعی هاتون چسبیده به ساندویچ ! چیه فکر کردیم میخوام بگم لای ساندویچ سوسک له شده میبینید در حالی که یه گاز بهش زدید؟ نــــه.کور خوندید!

متولدین خرداد : شما خردادی عزیز ، تو تابستون هم دست از خرخونی بر نمیداری .بابا خرداد تموم شد ..امتحاناتو دادی...ول کن دیگه ...همش حال ما رو تو قوطی کنسرو میکنی.آها داری برای ارشد میخونی...رِشتَت چی بود؟ پس آدرس بده یه چند تا از کتابات رو بگیرم...خدائیش تو این بی پولی که نمیشه کتاب خرید...پس آدرستو بده!

متولدین تیر : این ماه پر از موفقیت برای شماست . چون در یک شرکت صادرات و واردات استخدام میشید.و خیلی خوشحالید، همونجور پول در می آرید . ولی کور خوندید . میبینم که پشت میله های زندان افتادید...ای وای ..چی! مواد مخدر !...کراک!..اوه شرمنده....من تکذیب میکنم...به من چه ! اون کِرمها رو بگیر در نَره !

متولدین مرداد : کیش داران کیش دان ، دان داران کیش دان! شرمنده، این آهنگ یه موسیقی اصیل بود که برای من پخش شده...آخه...مِدونی؟!...این ماه جشن تولد مردادی هاست .باید براشون هدیه بگیرید . من مردادی ها رو خیلی دوس دارم..آقا چرا بیراهه میری...چرا نمیگیری...بابا تولدمه ...آه ..بیا..کیش داران کیش دان! از هم اکنون منتظر هدیه های قابل دارتان هستیم....شماره حساب طلایی من: 0936 از این حساب جدیداس.

متولدین شهریور : آخی ، طفلک ، چرا غمگینی ؟این دختره چرا اینجِه نشسته؟ چرا گریه میکنه...چی؟..کُن...کُنک ... جون به لبم کردی چی شده؟ کنکور!...مگه چی شده ! رتبه 49000 ! غَش غَش غَش ...آها ببخشید .خب 49000 هم رتبه خوبیه که .. میشه یه جاهایی قبول رَف ..آره همین بال ملخ کِشی...خیلی هم خوبه ..تازه تا دکترا هم داره!....پس تا دیر نشده بپر!

متولدین مهر : نمیدونم چرا اصلا طالع خوبی برای شما عزیزان در نمیاد ! همه ی طالع ها نحس هستند.قبلا ها اینجوری نبود که... فکر کنم کامپیوترم ویروس گرفته ...باید یک فرمتش بکنم. آخر خیلی طالع این ماه بده.به جان شما نمیتونم...اصرار نکنید دیگه...بگم؟ ظرفیتشو دارید ؟ فقط امیدوارم خدا به شما صبر بده...حالا که خیلی اصرار دارید باشه....مادر زنتون میخواد بیاد خونتون..وااااااامصیبتا...خدا صبرتون بده!

متولدین آبان : میبینم که رفتین سراغ بدن سازی و پرورش استخوان...آخه شما رو چه به بدنسازی .. چطوری میخواید اون استخون ها رو پرورش بدید؟ جون داداش کرکره خنده اس! فقط هنگامی که دارید پِرِس سینه میزنید و از دوستتون کمک میگیرید ، یه دفعه یک بدنساز میاد تو باشگاه و حواس دوستتون به اون جلب میشه و هارتل رو ول میکنه رو صورتتون ! بقیه طالع نحس شما به دلیل دل خراش بودن حذف شد!

متولدین آذر : بادا بادا مبارک بادا ! عجب طالعی . این ماه از طرف صفحه سوسه یک جایزه نفیس تقدیم شما عزیز گرا می خواهد شد،البته نه همه ی آذری ها( منظور متولدین آذر ) بلکه فقط کسانی که چشماشون رو میزارن و مطالب این صفحه رو میخونن تا در تابستون کمی خنک بشن. حالا جایزه چیه ؟ باید حالا حالاها تو کف بمونید! خیل خب بابا ...هل نشید...جایزه اش بازدید از قسمت صفحه بندی صفحه سوسه است! میدونم که الان از خوشحالی شاخ درآوردید و در پوست خودتون جا نمیشید!

متولدین دی : بالاخره تونستید با سعی و تلاش ، شریک زندگیتون رو پیدا کنیدو یک کار خوب هم بدست بیارید که بتونید هم شکم خودتون و هم شریک زندگیتون رو پر کنید.احسنت.حالا این شریک زندگیتون به غیر از گوشت چی میخوره؟ عجب گربه ی ناز و ملوسی هم هست! ایول نون و نمک هم بهش میدی؟ خوبه...موش هم بهش بده...گربه ها خیلی موش دوس دِرَن !

متولدین بهمن : چه افتخاری ،شما اولین کسی هستید که با قطار شهری مشهد از اینور شهر به اونور شهر میرید ! ای وای دوباره شرمندتونم ! باز این کامپیوتر من اِشتِب کرد ! یادم رفت امسال ، سال ۱۳۸۷ هست....ببخشید این طالع مال سال 1400 بود..شرمنده دیگه! ان شاا... تا اون سال در قید حیاتید و این افتخار بزرگ را شاهد خواهید بود.

متولدین اسفند : ای بابا ، شما هنوز خونه گیرِتون نیومده ؟!درکتون میکنم...خونه ها کمی قیمتهاش بالا رفته ولی نه اونقدری که دیگه نتونید با حقوق کارمندی پرداختش کنید! بــــعله ...زندگی زیباس..از زندگی لذت ببرید. کو یه لحظه صبر کنید....ای بابا میگم این کامپیوتر ما ویروس گرفته و هی طالع های چَپَکی میده ، شما باز بگو نه! نه داداشِ من ! حالا حالاها باید دنبال خونه با کرایه های نجومیِ امسال باشی!

تا طالع های بعدی تو کف بمانید !

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 13:58  توسط روزبه فرخانی  | 

فرهنگ لغات !

                               فرهنگ لغات !
آدامس : تنها چيزي كه توي دهان خانم ها بند مي شود
احمق: كسي كه دختر همسايه را در تاريكي نبوسد
ادب : يعني كمك به يك خانم زيبا در عبور از خيابان حتي اگر به كمك احتياج نداشته باشد
ازدواج : قمار زندگي است و در قمار معمولا برد با كسي است كه بيشتر تقلب كند
الكل : مايه گرانبهايي كه همه چيز را محفوظ نگاه مي دارد مگر اسرار را
اوراقچي : تنها موجودي كه زنها را بهترين رانندگان دنيا ميداند
ايده آل : شوهري كه بتواند با زنش بهمان دقت و ملايمتي كه در مورد اتومبيل تازه اش دارد رفتار كند
بزبيار : فلك زده اي كه زنش زشت و كلفتش بيريخت باشد
بوسه : تصادفي كه فقط يك سيلي به آدم ضرر مي زند
بيست سالگي : دوراني كه پسر ها دنبال معشوقه مي گردند دختر ها دنبال شوهر
خسيس : كسي كه وقتي خانه اش آتش مي گيرد براي اينكه پول تلفن ندهد تا اداره آتش نشاني بدود
خوش بين : مردي كه تصور كند وقتي زني پاي تلفن خداحافظي كند گوشي را خواهد گذاشت
دوران تجرد : دوراني كه معمولا براي مردها بعد از ازدواج شروع مي شود
رفيق : كسي كه هميشه به شما مقروض است
زوج ايده آل : شوهر كر و زن لال
سوءظن : سعي در دانستن چيزيكه بعدا" انسان آرزو مي كند اي كاش آنرا نمي دانست
سرخ پوست : مرد خوشبختي كه وقتي زنش اورا مي بوسد صورتش ماتيكي نمي شود
سنجاق قفلي : تنها قفلي كه بدون كليد باز مي شود
مرد مجرد : كسي كه هنوز عيوبي دارد كه خود نمي داند
معجزه : دختر خانمي كه زنگ آخر جيم شود و به سينما نرود
هالو : شوهري كه دستكش ظرفشويي را بجاي اندازه دست خودش اندازه دست زنش بخرد!
 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 13:55  توسط روزبه فرخانی  | 

کنکور آزاد

1-‌ كدام مورد كوتاه‌تر است؟
الف) مدت خوشحالي بعد از قبول‌شدن در دانشگاه
ب) عمر پدر دانشجويان دانشگاه آزاد
ج) مانتوي خواهران دانشجو
د) پاي فارغ‌التحصيلان نسبت به دستشان

2-‌ در كدام نقطه هنوز واحدي از دانشگاه آزاد احداث نشده است؟
الف) فلات تبت
ب) كوههاي كليمانجارو
ج) جزاير گالاپاگوس
د) قطب جنوب و حومه

3- در مورد غذاي سلف بين كدام دو مورد ارتباط بيشتري وجود دارد؟
الف) تعداد قمري‌هاي دانشگاه و زرشك پلو با مرغ
ب) ارتفاع چمن فضاي سبز دانشگاه و قورمه سبزي
ج) تعداد گربه‌هاي دانشگاه و چلوگوشت
د) به علت رعايت مسايل بهداشتي از نوشتن گزينه‌ي آخر معذوريم.

4-‌ علت سقوط هواپيماي كنگوايرلاينز چه بود؟
الف) مطلع‌شدن خلبان از قبولي پسرش در دانشگاه آزاد چند لحظه قبل از سقوط
ب) اعلام خبر ورود دكتر جاسبي به كنگو در تلويزيون هواپيما
ج)مسئول كنترل سوخت هواپيما فارغ‌التحصيل دانشگاه آزاد بوده است.
د) تمام موارد فوق به نحوي در بروز اين حادثه‌ي دلخراش موثر بوده است.

5- داغ‌ترين خبر سال چه بود؟
الف) انفجار شاتل كلمبيا
ب) محاكمه‌ي صدام
ج) انقراض نسل اورانگوتان‌ها‌ در برمه
د) فارغ‌التحصيلي يك دانشجوي كارشناسي دانشگاه آزادی در هشت ترم

6- كدام مورد در بين دانشجويان دانشگاه آزاد ديده نمي‌شود؟
الف) حال و حوصله درس‌خواندن
ب) جنبش نرم‌افزاري و توليد علم
ج) عبرت از گذشتگان
د) اميد به آينده

7-‌ طراح سوالات! كدام مورد را شديداً تكذيب مي‌كند؟
الف) نشر اكاذيب
ب) خصومت با دانشگاه آزاد
ج) همكاري با القاعده
د) هيچكدام
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 13:42  توسط روزبه فرخانی  | 

ویروس عشق

ویروس عشق

چيزی که توی مملکت اصيل و با فرهنگ ما زياده، چيزی نيست جز عشق و عاشقی.
هرکسی با يه نگاه، يا صدا عاشق مي‌شه و يا بلعکس متنفر مي‌شه!
اصولا گيرنده‌های رمانتيک قلب ما ايرونيا خيلی آنتن دهيش قويه و اتومات و فوری جواب می‌ده.
اونچيزی که اينروزا ما اسمشو گذاشتيم عشق چيزی جز يه ويروس نيست.
ويروسی که از طريق چشم ها، آهنگ صدا، نوشته ها و تصاوير، اصطکاکات و... منتقل ميشه و فوق‌العاده خطرناکه....
وقتی اين ويروس خوشگله وارد تن آدم ميشه يه سری اتفاقاتی به شرح زير صورت مي‌گيره:
1- بالا رفتن دمای بدن (يه چيزی تو مايه‌های تب)
2- افزايش ضربان قلب و اضطراب و هيجان.
3- کم اشتهايي و يا بلعکس.
4- بی تفاوتی نسبت به همه چيز غير از عامل انتقال دهنده ويروس.
5- بی‌خوابی و آبريزش از چشم و گاهی بينی و بعضی موارد از دهان.
6- سردرد، گلو درد، دل درد، درد مواضع ماهيچه‌ای گردن و ستون فقرات و کمر و اجزای وابسته.
7- فلج موضعی مغز و عدم قدرت تصميم‌گيری عقلانی.
8- تمايل شديد به شماره‌گيری تلفنی.
9- تزلزل شخصيتی و افت قدرت اعتماد به نفس و تمايل به مرگ.
10- تمايل به خنديدن يا گريه شديد.
11- افزايش شديد ميل خودکشی.
12- ضعف شديد و کلی دستگاه عمومی بدن.
13- تمايل شديد به خواندن شعر، شنيدن ترانه و دراز کشيدن روی تخت.
14- فوران آه‌های متمادی از ته دل.
15- گيجی، منگی، قاط زدن و ميل زياد به پياده روی.
16- اعتياد به سيگار، ترياک، هرويين، مرفين، کوکايين، کافئين، وازلين، استالين و ...ـئين.
17- فعاليت فوق‌العاده سلول‌های تصوير سازی و تخيل مغز.
18- قاطی کردن شب و روز و ماه و سال و پارکينسون موضعی مخ.
19- نياز شديد به محبت و آب يخ و چای و آب قند.
20- توجه بيشتر به آيينه و وسواس شديد صورتی.
21- تمايل بی‌اندازه به تکيه کردن به يک شخص يا پشتی محکم.
22- خواب روزانه و تغيير هويت شخصی از آدم به جغد و گاهی شغال.
23- مبتلا شدن به بيماريهايي از قبيل مازوخيسم، قانقاريا، کم‌حرفيسم، ورميسم چشمی، کوتاهی قد و وبا!
24- افسردگی و ... مرگ.
همونطور که مشاهده كرديد، اين ويروس شهرام پهرام حاليش نيست. بی‌رحم و نامرده و توی تن هرکی بيفته فيتيله پيچش ميکنه.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 13:38  توسط روزبه فرخانی  | 

گربه‌اي كه زمان مرگ بيماران را پيش‌بيني مي‌كند

               گربه‌اي كه زمان مرگ بيماران را پيش‌بيني مي‌كند

گربه‌اي به نام اسكار قدرت پيش‌بيني مرگ بيماران را در خانه سالمندان دارد و در ساعات آخر عمر بيماران به آنان نزديك مي‌شود.
دقت او، كه در 25 مورد مشاهده شده، باعث شده وقتي بيماري را انتخاب مي‌كند، كاركنان خانه سالمندان در پراويدنس، رود آيلند، امريكا، به اعضاي خانواده او خبر دهند. بيمار انتخابي گربه معمولا كمتر از چهار ساعت وقت دارد.
دكتر ديويد دوسا، در مصاحبه‌اي گفت: او خيلي اشتباه نمي‌كند و به نظر مي‌رسد مي‌فهمد چه وقت بيماري دارد مي‌ميرد. دكتر دوسا اين پديده را در مقاله‌اي در نشريه پزشكي نيوانگلند توصيف كرده است.
دكتر دوسا، پزشك سالخوردگان و استاد پزشكي دانشگاه براون گفت: اعضاي بسياري از خانواده‌ها با اين كار تسكين مي‌يابند و قدر فرصتي را كه اين حيوان براي آنان و عزيزان در حال مرگ‌شان فراهم مي‌سازد، مي‌دانند.
اين گربه 2 ساله خانگي در طبقه سوم واحد بيماران مغزي خانه سالمندان و مركز بازپروري استيرهاوس در پراويدنس، بزرگ شد. اين مركز محل مداواي بيماران مبتلا به آلزايمر، پاركينسون و بيماري‌هاي مشابه است.
كاركنان اين مركز پس از حدود 6 ماه متوجه شدند كه اسكار درست مانند دكترها و پرستاران سراغ بيماران مي‌رود. بيماران را بو مي‌كند و به آنان خيره مي‌شود، بعد كنار بيماراني مي‌نشيند كه چند ساعت ديگر به مرگشان مانده است.
دوسا گفت: به نظر مي‌رسد اسكار كارش را جدي مي‌گيرد و رفتارش با ديگران دوستانه نيست و به آنان علاقه نشان نمي‌دهد.
خانم دكتر جوآن تنو از دانشگاه براون كه در اين مركز كار مي‌كند و متخصص مراقبت و درمان بيماران بد حال و مشرف به مرگ است، گفت: اسكار در پيش‌بيني مرگ اين افراد بهتر از كساني است كه در اينجا كار مي‌كنند.
او وقتي به استعداد اسكار ايمان آورد كه سيزدهمين پيش‌بيني درست پياپي خود را به عمل آورد.
تنو گفت: داشتم بيماري را معاينه مي‌كردم او زني بود كه ديگر غذا نمي‌خورد، با دشواري نفس مي‌كشيد، و پاهايش سياه شده بود كه همه اينها نشانه‌هاي نزديكي مرگ او بود.
با اين حال اسكار در اتاق و كنار او نماند به اين دليل تنو فكر كرد حيوان قدرت پيش‌بيني خود را از دست داده است. اما معلوم شد كه پيش‌بيني دكتر زود بوده و بيمار 10 ساعت ديگر مرد. اما پرستاران به تنو خبر دادند كه اسكار دو ساعت مانده به مرگ زن بيمار، خود را به او رساند.
پزشكان مي‌گويند بيشتر كساني كه اين گربه دوست داشتني سراغ‌شان مي‌رود حالشان به قدري بد است كه متوجه حضور او نمي‌شوند به اين دليل آگاه نيستند كه او پيك مرگ است. بيشتر خانواده‌ها براي اطلاع پيش هنگام راضي هستند اگرچه يكي از آنان هنگام مرگ عضو خانواده‌اش مي‌خواست گربه در آنجا نباشد.
وقتي اسكار را در چنين شرايطي از اتاق بيرون مي‌برند عصبي مي‌شود و نارضايتي خود را با ميوميو آشكار مي‌كند.
هيچكس مطمئن نيست كه رفتار اسكار از نظر علمي مهم باشد يا دليلي داشته باشد.
تنو مي‌گويد شايد گربه بوهايي را حس مي‌كند يا از رفتار پرستاراني كه بزرگش كرده‌اند چيزهايي را مي‌فهد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 13:36  توسط روزبه فرخانی  | 

ایرانی ها در اون دنیا!

ایرانی ها در اون دنیا!

می‌گن یه روز جبرئیل می‌ره پیش خدا گلایه می‌کنه که:‌آخه خدا؟ این چه وضعیه آخه؟ ما یه مشت ایرونی داریم توی بهشت که فکر می‌کنن اومدن خونه باباشون! بجای لباس و ردای سفید، همشون لباسهای مارک‌دار و آنچنانی می‌پوشن! هیچکدومشون از بالهاشون استفاده نمی‌کنن، می‌گن بدون بنز و بی‌ام‌و جایی نمی‌رن! اون بوق و کرنای من هم گم شده، یکی از همین‌ها دو ماه پیش قرض گرفتش و دیگه ازش خبری نشد! آقا من خسته شدم از بس جلوی دروازه بهشت رو جارو کردم. امروز تمیز می‌کنم، فردا دوباره پره از پوست تخمه و هسته هندونه و پوست خربزه! من مدتی دیدم بعضی‌هاشون کاسبی می‌کنن و هاله های بالاسرشون رو به بقیه می‌فروشن!
خدا میگه:‌ ای جبرئیل! ایرانیان هم مثل بقیه،‌ فرزندان من هستن و بهشت به همه فرزندان من تعلق داره. این‌ها هم که گفتی خیلی بد نیست! برو یه زنگی به شیطان بزن تا بفهمی مشکل واقعی یعنی چی!
جبرییل زنگ میزنه به جناب شیطان. دو سه بار می‌ره روی پیغامگیر تا بالاخره شیطان نفس نفس زنان جواب می‌ده: جهنم. بفرمایید؟
جبرییل میگه:‌ آقا خیلی سرت شلوغه انگار!
شیطان آهی می‌کشه میگه:‌ نگو که دلم خونه. این ایرانی‌ها اشک منو در آوردن به خدا! شب و روز برام نزاشتن! تا روم رو می‌کنم اینطرف، یه آتیشی دارن اون‌طرف به پا می‌کنن! تا دو ماه پیش که اینجا هر روز چهارشنبه سوری بود و آتیش بازی!...­الا هم که .... ای داد!!! آقا نکن! جبرییل جان من برم... اینها دارن آتش جهنم رو خاموش می‌کنن که جاش کولر گازی نصب کنن!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 13:30  توسط روزبه فرخانی  | 

(حکایتی آموزنده)

                                                            (حکایتی آموزنده)

پسر کوچکی وارد داروخانه شد، کارتن جوش شیرنی را به سمت تلفن هل داد. بر روی کارتن رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره ای هفت رقمی.
مسئول دارو خانه متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش داد. پسرک پرسید،" خانم، می توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن ها را به من بسپارید؟" زن پاسخ داد، کسی هست که این کار را برایم انجام می دهد."
پسرک گفت:"خانم، من این کار را نصف قیمتی که او می گیرد انجام خواهم داد". زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است.
پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد،" خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو می کنم، در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت." مجددا زن پاسخش منفی بود".
پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت. مسئول داروخانه که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: "پسر…از رفتارت خوشم میاد؛ به خاطر اینکه روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری بهت بدم"
پسر جوان جواب داد،" نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم رو می سنجیدم، من همون کسی هستم که برای این خانوم کار می کنه".

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 13:27  توسط روزبه فرخانی  | 

بدون شرح

    نظرتون راجع به این دو رژه ی با شکوه چیه؟                                      

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 14:29  توسط روزبه فرخانی  | 

آنچه خوبان همه دارند ما تنها داریم!

آنچه خوبان همه دارند ما تنها داریم!

اعتماد السلطنه را می شناسید؟
وی از مقربان دربار ناصر الدین شاه قاجار بود، و مدتی وزیر انطباعات شد و کتابی چند تالیف کرد

آورده اند روزی ناصر الدین شاه از همین آقا پرسید :"در مملکت چه چیز بیش از همه داریم؟"
گفت :" قربان پزشک ! " شاه با تعجب پرسید : دلیل این سخنت چیست؟
اعتماد السلطنه گفت: "پاسخش را خواهم گفت". دستمالی بست و وانمود کرد دندانش درد می کند...
یکی گفت: شلغم جوشیده بخور!
یکی گفت: هلیله بادام علاج است
یکی گفت: سریشم جوشیده سودمند است.
حاصل آنکه هر کس فراخور دانش خود چیزی تجویز کرد!
اعتماد السلطنه گفت: " قربان تنها خواستم عرضی را که یک هفته پیش کردم تاکیید کنم که در مملکت ما پزشک از همه چیز بیشتر است!"

اگر اعتماد السلطنه امروز زنده بود می دید نه تنها پزشک فراوان است، بلکه همه چیز از همه چیز فراوان است !
سیاستمدار، ادیب، فیلسوف، مهندس، نویسنده، شاعر، نقاش، نانوا، خیاط، آشپز، باغبان و...
و دلیل آن دو چیز است: یکی نبودن تخصص و دیگری داشتن ادعا!
هر ایرانی کم و بیش امروزه مانند دو هزار سال پیش یونان قدیم فیلسوف است، یعنی از هر کاری، اندکی می داند یا ادعای دانستن آن را دارد و علت عقب ماندن و عدم سرعت در کارهای مملکت، نیز همین است!
ایرانیان ادعا دارند: هر چه خوبان همه دارند ما تنها داریم!!!
عجب اینجاست وقتی به استخوان های پوسیده پدرانمان می نازیم، در عمل به سخنان انان از همه نادان تریم

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 15:20  توسط روزبه فرخانی  | 

سگ باهوش

سگ باهوش

قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد حرکتی کرد که دورش کند اما کاغذی را در دهان سگ دید .کاغذ را گرفت.روی کاغذ نوشته بود" لطفا ۱۲ سوسیس و یه ران گوشت بدین" . ۱۰ دلار همراه کاغذ بود.قصاب که تعجب کرده بود سوسیس و گوشت را در کیسه ای گذاشت و در دهان سگ گذاشت .سگ هم کیسه راگرفت و رفت .
قصاب که کنجکاو شده بود و از طرفی وقت بستن مغازه بود تعطیل کرد و بدنبال سگ راه افتاد .
سگ در خیابان حرکت کرد تا به محل خط کشی رسید . با حوصله ایستاد تا چراغ سبز شد و بعد از خیابان رد شد.قصاب به دنبالش راه افتاد. سگ رفت تا به ایستگاه اتوبوس رسید نگاهی به تابلو حرکت اتوبوس ها کرد و ایستاد .قصاب متحیر از حرکت سگ منتظر ماند .
اتوبوس امد, سگ جلوی اتوبوس امد و شماره انرا نگاه کرد و به ایستگاه برگشت .صبر کرد تا اتوبوس بعدی امد دوباره شماره انرا چک کرد اتوبوس درست بود سوار شد.قصاب هم در حالی که دهانش از حیرت باز بود سوار شد.
اتوبوس در حال حرکت به سمت حومه شهر بود وسگ منظره بیرون را تماشا می کرد .پس از چند خیابان سگ روی پنجه باند شد و زنگ اتوبوس را زد .اتوبوس ایستاد و سگ با کیسه پیاده شد.قصاب هم به دنبالش.
سگ در خیابان حرکت کرد تا به خانه ای رسید .گوشت را روی پله گذاشت و کمی عقب رفت و خودش را به در کوبید .اینکار را بازم تکرار کرد اما کسی در را باز نکرد.
سگ به طرف محوطه باغ رفت و روی دیواری باریک پرید و خودش را به پنجره رساند و سرش را چند بار به پنجره زد و بعد به پایین پرید و به پشت در برگشت.
مردی در را باز کرد و شروع به فحش دادن و تنبیه سگ و کرد.قصاب با عجله به مرد نزدیک شد و داد زد :چه کار می کنی دیوانه؟ این سگ یه نابغه است .این باهوش ترین سگی هست که من تا بحال دیدم.
مرد نگاهی به قصاب کرد و گقت:تو به این میگی باهوش ؟این دومین بار تو این هفته است که این احمق کلیدش را فراموش می کنه !!!

نتیجه اخلاقی :
اول اینکه مردم هرگز از چیزهایی که دارند راضی نخواهند بود.
و دوم اینکه چیزی که شما انرا بی ارزش می دانید بطور قطع برای کسانی دیگر ارزشمند و غنیمت است .
سوم اینکه بدانیم دنیا پر از این تناقضات است.
پس سعی کنیم ارزش واقعی هر چیزی را درک کنیم و مهمتر اینکه قدر داشته های مان را بدانیم

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 15:9  توسط روزبه فرخانی  | 

سوتی پلیس لندن در طراحی آگهی تبلیغاتی!

سوتی پلیس لندن در طراحی آگهی تبلیغاتی!

آگهی تبلیغاتی که پلیس لندن به اتوبوسهای شهری داده است به علت آنکه در جای مناسبی از اتوبوس ها طراحی نشده، باعث خجالت نیروی پلیس شد!

در این تبلیغات در کنار جمله" چه کسی امنیت اطراف شما را تأمین می کند؟" یک مرد و زن پلیس در پشت اتوبوس به چشم می خورند.

اما یک اتفاق کوچک باعث شرمساری پلیس شده است! به علت آنکه پلیس مرد در جای بهتری از اتوبوس نقاشی نشده است، لوله رو به پائین اگزوز درست جلوی شلوار وی قرار گرفته است!!

به نوشته روزنامه دیلی تلگراف "چهره خندان و سرشار از رضایت پلیس زن نیز این صحنه را کامل کرده است"!!

این تبلیغات در 11 اتوبوس شهری کار شده اند. دیلی تلگراف ضمن اشاره به اینکه قبلا نیز این تبلیغات باعث بحث هایی شده بود نوشت: "به گفته برخی ها، تبلیغات خوب و بد ندارد. به همین دلیل آنها این تبلیغات را نیز قبول دارند."

                                  
+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 14:50  توسط روزبه فرخانی  | 

چهار تا دوست كه ۳۰ سال بود همديگه رو نديده بودند توی يه مهمونی همديگه رو می بينن و شروع می كنن در مورد زندگی هاشون برای همديگه تعريف كنن...
بعد از مدتی يكی از اونا بلند ميشه ميره دستشويی. سه تای ديگه صحبت رو می كشونن به تعريف از فرزندانشون :
اولی: پسر من باعث افتخار و خوشحالی منه. اون توی يه كار عالی وارد شد و خيلی سريع پيشرفت كرد.
پسرم درس اقتصاد خوند و توی يه شركت بزرگ استخدام شد و پله های ترقی رو سريع بالا رفت و حالا شده معاون رئيس و اونقدر پولدار شده كه حتی برای تولد بهترين دوستش يه مرسدس بنز بهش هديه داد !
دومی: جالبه. پسر من هم مايه افتخار و سرفرازی منه. توی يه شركت هواپيمايی مشغول به كار شد و بعد دوره خلبانی گذروند و سهامدار شركت شد و الان اكثر سهام اون شركت رو تصاحب كرده. پسرم اونقدر پولدار شد كه برای تولد صميمیترين دوستش يه هواپيمای خصوصی بهش هديه داد !!!
سومی: خيلی خوبه. پسر من هم باعث افتخار من شده ...
اون توی بهترين دانشگاههای جهان درس خوند و يه مهندس فوق العاده شد. الان يه شركت ساختمانی بزرگ برای خودش تاسيس كرده و ميليونر شده. پسرم اونقدر وضعش خوبه كه برای تولد بهترين دوستش يه ويلای ۳۰۰۰ متری بهش هديه داد!
هر سه تا دوست داشتند به همديگه تبريك می گفتند كه دوست چهارم برگشت سر ميز و پرسيد اين تبريكات به خاطر چيه؟!
سه تای ديگه گفتند: ما در مورد پسرهامون كه باعث غرور و سربلندی ما شدن صحبت كرديم راستی تو در مورد فرزندت چی داری تعريف كنی؟!
چهارمی گفت: دختر من رقاص کاباره شده و شبها با دوستاش توی يه كلوپ مخصوص كار ميكنه!
سه تای ديگه گفتند: اوه مايه خجالته چه افتضاحی !!!
دوست چهارم گفت: نه! من ازش ناراضی نيستم. اون دختر منه و من دوستش دارم. در ضمن زندگی بدی هم نداره.
اتفاقا همين دو هفته پيش به مناسبت تولدش از سه تا از صميمی ترين دوست پسراش يه مرسدس بنز و يه هواپيمای خصوصی و يه ويلای ۳۰۰۰ متری هديه گرفت !!!
نتيجه اخلاقی: هيچوقت به چيزی كه كاملا در موردش مطمئن نيستی افتخار نكن !!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 14:43  توسط روزبه فرخانی  | 

توی اتاق رختكن كلوپ گلف ، وقتی همه آقايون جمع بودند يهو يه موبايل روی يه نيمكت شروع ميكنه به زنگ زدن.
مردی كه نزديك موبايل نشسته بود دكمه اسپيكر موبايل رو فشار ميده و شروع می كنه به صحبت.
بقيه آقايون هم مشغول گوش كردن به اين مكالمه ميشن ...
مرد: الو؟
صدای زن اونطرف خط: الو سلام عزيزم. تو هنوز توی كلوپ هستی؟
مرد: آره !
زن: من توی فروشگاه بزرگ هستم
اينجا يه كت چرمی خوشگل ديدم كه فقط ۱۰۰۰ دلاره! اشكالی نداره اگه بخرمش؟
مرد : نه. اگه اونقدر دوستش داری اشكالی نداره!
زن: من يه سری هم به نمايشگاه مرسدس بنز زدم و مدلهای جديد ۲۰۰۶ رو ديدم. يكيشون خيلی قشنگ بود قيمتش ۲۶۰۰۰۰ دلار بود !
مرد: باشه. ولی با اين قيمت سعی كن ماشين رو با تمام امكانات جانبی بخری !
زن: عاليه. اوه يه چيز ديگه اون خونه ای رو كه قبلا ميخواستيم بخريم دوباره توی بنگاه گذاشتن برای فروش. ميگن ۹۵۰۰۰۰ دلاره
مرد: خب… برو تا فروخته نشده پولشو بده. ولی سعی كن ۹۰۰۰۰۰ دلار بيشتر ندی !!!
زن: خيلی خوبه. بعدا می بينمت عزيزم. خداحافظ
مرد: خداحافظ
بعدش مرد يه نگاهی به آقايونی كه با حسرت نگاهش ميكردن ميندازه و ميگه: كسی نميدونه كه اين موبايل مال كيه ؟!
نتيجه اخلاقی: هيچوقت موبايلتونو جايی جا نذارين !!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 14:41  توسط روزبه فرخانی  | 

«چگونه» به ايراني بودن خود افتخار كنيم

«چگونه» به ايراني بودن خود افتخار كنيم


چرا بايد به ايران افتخار كنيم ؟

آيا ميدانيد : اولين مردماني كه سيستم اگو يا فاضلاب را جهت تخليه آب شهري به بيرون از شهر اختراع كرد ايرانيان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه اسب را به جهان هديه كردند ايرانيان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه حيوانات خانگي را تربيت كردند و جهت بهره مندي از آنان استفاده كردند ايرانيان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه مس را كشف كردند ايرانيان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه آتش را در جهان كشف كردند ايرانيان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه ذوب فلزات را آغاز كردند ايرانيان بودند در شهر سيلك در اطراف كاشان .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه كشاورزي را جهت كاشت و برداشت كشف كردند ايرانيان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه كشتي يا زورق را ساختند ايرانيان بودند به فرمان يكي از پادشاهان زن ايراني.
آيا ميدانيد : اولين ارتش سواره نظام در دنيا توسط سام ايراني اختراع شد با 115 سرباز .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه حروف الفبا را ساختند در 7000 سال پيش در جنوب ايران ، ايرانيان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه به كرويت زمين پي بردند ايرانيان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه قاره آمريكا را كشف كردند ايراينان بودند و كريستف كلب و واسكودوگاما بر اثر خواندن كتابهاي ايراني كه در كتابخانه واتيكان بوده به فكر قاره پيمايي افتادند .
آيا ميدانيد : كلمه شاهراه از راهي كه كورش کبير بين سارد پايتخت كارون و پاسارگاد احداث كرد گرفته شده است .
آيا ميدانيد : اولين هنرستان فني و حرفه اي در ايران توسط كورش كبير در شوش جهت تعليم فن و هنر ساخته شد .
آيا ميدانيد : ديوار چين با بهره گيري از ديواري كه كورش در شمال ايران در سال 544 قبل از ميلاد براي جلوگيري از تهاجم اقوام شمالي ساخت ، ساخته شد .
آيا ميدانيد : داريوش كبير طرح تعلميات عمومي و سوادآموزي را اجباري و به صورت كاملا رايگان بنيان گذاشت كه به موجب آن همه مردم مي بايست خواندن و نوشتن بدانند كه به همين مناسبت خط آرامي يا فنيقي را جايگزين خط ميخي كرد كه بعدها خط پهلوي نام گرفت . ( داريوش به حق متعلق به زمان خود نبود و 2000 سال جلو تر از خود مي انديشيد . )
آيا ميدانيد : داريوش براي ساخت كاخ پرسپوليس كه نمايشگاه هنر آسيا بوده 25 هزار كارگر به صورت 10 ساعت در تابستان و 8 ساعت در زمستان به كار گماشته بود و به هر استادكار هر 5 روز يكبار يك سكه طلا ( داريك ) مي داده و به هر خانواده از كارگران به غير از مزد آنها روزانه 250 گرم گوشت همراه با روغن - كره - عسل و پنير ميداده است و هر 10 روز يكبار استراحت داشتند .
آيا ميدانيد : داريوش براي اولين بار در ايران وزارت راه - وزارت آب - سازمان املاك -سازمان اطلاعات - سازمان پست و تلگراف ( چاپارخانه ) را بنيان نهاد .
آيا ميدانيد : اولين راه شوسه و زير سازي شده در جهان توسط داريوش ساخته شد ...
ياد آنان گرامي . شايد ما ذره اي ميهن پرستي را از آنان بياموزيم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 14:36  توسط روزبه فرخانی  | 

هيچ كس اشكي براي ما نريخت هر كه با ما بود از ما مي گريخت چند روزي هست حالم ديدنيست حال من از اين و آن پرسيدنيست گاه بر روي زمين زل مي زنم گاه بر حافظ تفاءل مي زنم حافظ ديوانه فالم را گرفت يك غزل آمد كه حالم را گرفت:

                   ما زياران چشم ياري داشتيم خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 19:53  توسط روزبه فرخانی  | 

همان زندگی که انسان از خدا خواست

خدا خر را آفرید و به او گفت: تو بار خواهی برد، از زمانی که تابش آفتاب آغاز می شود تا زمانی که تاریکی شب سر می رسد. و همواره بر پشت تو باری سنگین خواهد بود. و تو علف خواهی خورد و از عقل بی بهره خواهی بود و پنجاه سال عمر خواهی کرد و تو یک خر خواهی بود.
خر به خداوند پاسخ داد: خداوندا! من می خواهم خر باشم، اما پنجاه سال برای خری همچون من عمری طولانی است. پس کاری کن فقط بیست سال زندگی کنم و خداوند آرزوی خر را برآورده کرد...

                                             ******************************************
خدا سگ را آفرید و به او گفت: تو نگهبان خانه انسان خواهی بود و بهترین دوست و وفادارترین یار انسان خواهی شد. تو غذایی را که به تو می دهند خواهی خورد و سی سال زندگی خواهی کرد. تو یک سگ خواهی بود.
سگ به خداوند پاسخ داد: خداوندا! سی سال زندگی عمری طولانی است. کاری کن من فقط پانزده سال عمر کنم و خداوند آرزوی سگ را برآورد...

                                             ******************************************
خدا میمون را آفرید و به او گفت: و تو از این سو به آن سو و از این شاخه به آن شاخه خواهی پرید و برای سرگرم کردن دیگران کارهای جالب انجام خواهی داد و بیست سال عمر خواهی کرد.و یک میمون خواهی بود.
میمون به خداوند پاسخ داد: بیست سال عمری طولانی است، من می خواهم ده سال عمر کنم. و خداوند آرزوی میمون را برآورده کرد.

                                              ******************************************
و سرانجام خداوند انسان را آفرید و به او گفت: تو انسان هستی. تنها مخلوق هوشمند روی تمام سطح کره زمین. تو می توانی از هوش خودت استفاده کنی و سروری همه موجودات را برعهده بگیری و بر تمام جهان تسلط داشته باشی. و تو بیست سال عمر خواهی کرد.
انسان گفت: سرورم! گرچه من دوست دارم انسان باشم، اما بیست سال مدت کمی برای زندگی است. آن سی سالی که خر نخواست ، آن پانزده سالی که سگ نخواست و آن ده سالی که میمون نخواست زندگی کند، به من بده.
و خداوند آرزوی انسان را برآورده کرد...
و از آن زمان تا کنون انسان فقط بیست سال مثل انسان زندگی می کند…!!!
و پس از آن،ازدواج می کند و سی سال مثل خر کار می کند مثل خر زندگی می کند ، و مثل خر بار می برد…!!!
و پس از اینکه فرزندانش بزرگ شدند، پانزده سال مثل سگ از خانه ای که در آن زندگی می کند، نگهبانی می دهد و هرچه به او بدهند می خورد...!!!
و وقتی پیر شد، ده سال مثل میمون زندگی می کند؛ از خانه این پسرش به خانه آن دخترش می رود و سعی می کند مثل میمون نوه هایش را سرگرم کند...!!!
و این بود همان زندگی که انسان از خدا خواست !!!

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 19:51  توسط روزبه فرخانی  | 

جوک و اس ام اس

يه تيكه آهن محكم روي پاي يه اصفهاني ميفته داد ميزنه ميگه آااااااااااااخ كفشم  



3 نفر ميميرن . خدا گفت اولي بره بهشت . دومي بره جهنم . سومي بره طويله !!!
پرسيدن چرا ؟
خدا گفت :اولي زن داشت دنيا براش جهنم بود . دومي مجرد بود ، دنيا براش بهشت بود . سومي زنش مرد ولي خاك بر سر بعدش رفت يه زن ديگه گرفت !!!

غضنفر تو خواب می بینه به یه فقیر 1000 تومان داده. بلند می شه می گه: عجب کابوسی بود!   


غضنفر می پرسن دوست داری چه جوری بمیری؟ می گه مثل پدربزرگم در خواب و آرامش. نه مثل مسافرهای اتوبوسش در ترس و وحشت!


مهم نیست دلت دریا باشه یا یه برکه مهم اینه نزاری کسی توش جیش کنه


به پیره زنه میگن :ننه ؛ شوهرت بدیم یا بفرستیمت مکه؟؟میگه: ننه ؛ مکه که فرار نمیکنه


اگر ديدي روزي به يادت گريه کردم بدان آن روز پيازي رنده کردم


 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 19:49  توسط روزبه فرخانی  | 

                   

بچه‌هاي ايران‌خودرو كه به تازگي خودروهاي توليدي‌شان را به قفل‌هاي ضدسرقت مزين كرده بودند، بر آن شدند تا براي عرض اندام هم كه شده كاركشته‌ترين سارقان خودرو را (با هماهنگي پليس آگاهي) فرا بخوانند و توليدات ملي را كه ما هم به آنها افتخار مي‌كنيم در معرض آزمايش قرار دهند.
اولين خودروي مورد آزمايش «سمند» بود، چرا كه ايران‌خودرويي‌ها بر اين باور بودند كه كمالات اين ماشين با نصب قفل ضد سرقت تكميل شده و حتما سربلند از آزمايش بيرون مي‌آيد.
اما آن طرف ماجرا همكاران اداره آگاهي و سارقان حرفه‌اي بودند كه با پليس همكاري مي‌كردند. لحظات همراه بيم و اميد سپري شد و دست سارق موردنظر به قفل سمند متبرك شد. ايران‌خودرويي‌ها مطمئن از ابتكارشان يك سو نظاره‌گر بودند و در دل به سارقي كه ژست حرفه‌اي گرفته بود پوزخند مي‌زدند، اما دزد ماشين بي‌توجه به اين واكنش، قفل را برانداز مي‌كرد.
يك، دو، سه، چهار، پنج، شش، هفت، به هشت ثانيه نرسيد كه قفل باز شد، بله باز کردن قفل سمند توسط آقا دزده فقط ۸ ثانیه طول کشید .
جالب اينكه در عرض يك دقيقه و ۳۰ ثانيه سارق اتومبيل را به حركت انداخت. اين بار او پوزخند زد و ايران‌خودرويي‌ها كه مطمئن بودند اشتباهي رخ داده به دليل‌تراشي روي آوردند. اما سارقان كه براي ‌قفل های ضدسرقت خودروي شيك و پيك ايران‌خودرو (پژو ۲۰۶) انرژي را در سرانگشتانشان ذخيره كرده بودند، با پاسخ ايران‌خودروهايي‌ها خشكشان زد: «نه نمي‌شود ۲۰۶ آبروي ماست
از سارقان اصرار و از ايران‌خودرويي‌ها انكار، از آنها الحاح و از اينها بهانه. خلاصه بعد از كلي چانه زدن سارقان متقاعد كه نه، قبول كردند دست از خودروي نور چشمي ایران خودرو بكشند و با آبروي كسي بازي نكنند ولي نوبتي هم باشد نوبت پرايد است، خودرويي كه به گفته سردار رويانيان رييس پليس راهنمايي و رانندگي كشور ناامن‌ترين خودروي توليد ايران است.
ايران خودرويي‌ها كه خودروهاي توليدي‌شان را بالاتر از اين مي‌دانند كه با توليدات كارخانه‌اي چون سايپا مقايسه شوند، باد به غبغب انداخته و از سارق خواستند در مورد نحوه سرقت پرايد جمله‌اي بگويد.
البته سارق مورد نظر چون مي‌دانست پاسخي كه مي‌دهد به احتمال زياد به مذاق سايپايي‌ ها خوش نمي‌آيد، سكوت كرد ولي از ايران خودرويي‌ ها اصرار و از سارق الحاح، از آنها پافشاري و از او بهانه. ولي سارق بالاخره به حرف آمد و با قطع ديالوگ و در حالي كه بسيار با اطمينان صحبت مي‌كرد، گفت: «فقط كافي است من از كنار پرايد رد بشوم و يك سوت بزنم، آن وقت مثل سگ دنبالم راه مي‌افتد

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 19:43  توسط روزبه فرخانی  | 

هيزم شكن

روزي، وقتي هيزم شكني مشغول قطع كردن يه شاخه درخت بالاي رودخونه بود، تبرش افتاد تو رودخونه. وقتي در حال گريه كردن بود، يه فرشته اومد و ازش پرسيد: چرا گريه مي كني؟ هيزم شكن گفت كه تبرم توي رودخونه افتاده. فرشته رفت و با يه تبر طلايي برگشت.
'آيا اين تبر توست؟' هيزم شكن جواب داد: ' نه' فرشته دوباره به زير آب رفت و اين بار با يه تبر نقره اي برگشت و پرسيد كه آيا اين تبر توست؟ دوباره، هيزم شكن جواب داد : نه. فرشته باز هم به زير آب رفت و اين بار با يه تبر آهني برگشت و پرسيد آيا اين تبر توست؟ جواب داد: آره.
فرشته از صداقت مرد خوش حال شد و هر سه تبر را به اوداد و هيزم شكن خوش حال روانه خونه شد. يه روز وقتي داشت با زنش كنار رودخونه راه مي رفت زنش افتاد توي آب. هيزم شكن داشت گريه مي كرد كه فرشته باز هم اومد و پرسيد كه چرا گريه مي كني؟ اوه فرشته، زنم افتاده توي آب. '
فرشته رفت زير آب و با جنيفر لوپز برگشت و پرسيد : زنت اينه؟ هيزم شكن فرياد زد: آره!
فرشته عصباني شد. ' تو تقلب كردي، اين نامرديه '
هيزم شكن جواب داد : اوه، فرشته من منو ببخش. سوء تفاهم شده. مي دوني، اگه به جنيفر لوپز 'نه' مي گفتم تو مي رفتي و با كاترين زتاجونز مي اومدي. و باز هم اگه به كاترين زتاجونز 'نه' ميگفتم، تو مي رفتي و با زن خودم مي اومدي و من هم مي گفتم آره. اونوقت تو هر سه تا رو به من مي دادي. اما فرشته، من يه آدم فقيرم و توانايي نگهداري سه تا زن رو ندارم، و به همين دليل بود كه اين بار گفتم آره.

نكته اخلاقي: هر وقت مردی دروغ ميگه به خاطر يه دليل شرافتمندانه و مفيده

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 19:39  توسط روزبه فرخانی  | 

1-فرض کنید دارید با خیال راحت و از سر خوشی توی خیابون های برلین قدم میزنید. سر راهتون به یه تقاطع میرسید و صبر میکنید تا چراغ برای شما سبز بشه.موقعی که چراغ سبز میشه و دارید از تقاطع رد میشید یه ماشین با سرعت میاد و در حالیکه چراغ برای اون قرمزه و نزدیکه که با شما تصادف کنه تقاطع رو رد میکنه....اینجاست که میتونید با خیال راحت به راننده خلافکار با زبان شیرین فارسی فحش بدید!چون مطمئن باشید اون یه ایرنیه و زبون شما رو میفهمه!
 
 
2-رفتید یکی از شهر های ترکیه(منظور همون آنتالیاست!ولی خوب نمیشه اسمش رو گفت!) میرید تا در کنار سواحل دریا یه قدمی بزنید! یهو میبینید یه خانمی با مانتو شالاپ(منظور از شالاپ صدای برخورد توده  عظیم چربی با آب در یا ست!) می پره تو دریا! بعد که نگاه می کنید میبینید یه آقاهه هم اونجا کنار دریا وایساده هی داره ملت رو دید میزنه و اینا! یه دفعه چشمش میفته به شما ... در این لحظه که شما دارید به اون خانومه نگاه میکنید اگر اون آقاهه بیاد جولو و به شما به زبان ایرونی بگه ""هی مرتیکه مگه خودت ناموس نداری؟چرا به زن من نگاه می کنی؟!؟!"" اصلاً تعجب نکنید!*
 
*خدایی ما ایرانی ها خیلی باحالیم.کلی زن خوشگل و سرخ و سفید و ....!(منظور از غیره رو میدونید دیگه!) کنار دریاست ولی ما بازم فکر می کنیم همه دارن زنمون رو دید میزنن!
 
 
3- دارید یه مسافرت رویایی رو در یکی از شهر های هلند می گذرونید(فرض می کنیم آمستردام).واسه شام میرید به  بهترین رستوران آمستردام! شامتون رو با لذت تمام می خورید(یا همون میل میکنید!)نگاهتون میفته به میز بغلیتون میبینید یه خانم و آقای کلی شیک و با کلاس  تازه اومدن و می خوان غذا سفارش بدن.وقتی غذاشون رو سفارش دادن میبینید که آقاهه لب به غذا نمی زنه!یه کم میگذره و میبینید آقاهه به گارسون میگه بیاد.وقتی اون آقاهه داره با پیشخدمت رستوران صحبت میکنه اگه گوشتون رو تیز کنید این جملات رو میشنوید:ببخشید میشه دو تا تیکه نون هم بیارین غذامونو باش بخوریم؟
 
4-دارید در شهر دبی واسه خودتون قدم می زنید و از زیباییهای خداوندی لذت می برید. میرسید به یه پاساژ.میرید داخل.دارید (فرض می کنیم شما با این خصلت ایرونی ها که هر جایی میرن اول یه سری به مراکز خریدش میزنن آشنا هستید!) با خودتون صحبت می کنید:" عجب جای شیکی .بابا ایول این عرب ها هم چه خرجی می کنن. مرحبا.لامسبا روی نفت می خوابن دیگه ببین چه پاساژی درست کردن عینهو قصر.اااا وایسا بینم یه جای کار می لنگه!پس این پاساژ به این شیکی و تمیزی و این همه مغازه چرا مشتری ایرانی نداره؟!" در حالی که از تعجب دهنتون گرد شده از در پشتی پاساژ خارج میشید . میرید توی خیابونی که پر از فروشنده دوره گرده(این لحظه که دارم این متن رو مینویسم واژه دست فروش رو یادم رفته واسه همین می گم دوره گرد!)و بساطشون رو کنار خیابون پهن کردن.اوه عجب جمعیتی دورشو گرفته.با خودتون فکر میکنید : مگه چی میفروشه که اینقدر اطرافش شلوغه؟!؟! کنجکاو میشید و میرید جولوتر و یه دفعه یه صدای زنونه میشنوید که میگه: اصغر ازش بپرس این جوراب شلواری ها رو چند میده!!!!!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 15:22  توسط روزبه فرخانی  | 

کارهایی که میشه تو آسانسور انجام داد...!

وقتي در اسانسور بسته ميشه با صداي بلند بگين :نترسين.. نگران نباشين ..لازم نيست خونواده هاتون رو خبر کنين چند لحظه ديگه در باز ميشه

وقتي از آسانسور پياده ميشين دگمه همه طبقات رو بزنين...مخصوصا اگه يه عده هنوز تو آسانسور هستن 

يه دوست خيالي تون رو جوري که انگار همراه شما هست به همه معرفي کنين و شروع کنين الکي باهاش حرف زدن 

رو به ديوار آسانسور در حالي که پشت تون به همه هست بايستين...اگه شما نفر اولي باشيد که سوار شدين به احتمال زياد بقيه هم همين کارو ميکنن

يه دفه بگين : اي واي ..نه .. بارون گرفت... بعدش چترتون رو باز کنين

از همه آدرس اي- ميلشون رو بپرسين و بعد آدرس هاشون رو مسخره کنين 

توي يه دستمال فين کنين سپس به بقيه نشون بدين

در کيفنون رو باز کنين و انگار يکي اون تو هست يواش بگين ..هواي کافي داري؟؟؟

هر کسي که وارد ميشه باهاش دست بدين و يه سلام عليک حسابي بکنين و بگين ميتو نه شما رو جنا ب تيمسار صدا کنه

هر از چند گاهي صداي گربه در بيارين

به يکي از مسافر ها خيره بشين بعد يه دفعه بگين ..ا وه تو که يکي از اون هايي...بعد تا ميتونين ازش فاصله بگيرين

يه عروسک خيمه شب بازي دستتون بکنين و با بقبه مسافر ها از طرف اون حرف بزنين

هر طبفه که ميرسين ..صداي دينگ در بيارين..بعد به يکي از مسافر ها بگين نوبت تو هست ...خدا بيامرزتت

يه صندلي (تا شو) با خودتون بيارين يه دوربين با خودتون بيارين و از بقيه مسافر ها عکس بگيرين

البته اگه ديدين همون پايين تحويلتون دادن به بيمارستان از ما به دل نگيرين

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 15:17  توسط روزبه فرخانی  | 

بهشت و جهنم!!

یک مردِ روحانی، روزی با خداوند مکالمه ای داشت:
 "خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟"
 خداوند آن مرد روحانی را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد؛ مرد نگاهی به داخل انداخت. درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود؛ و آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد!
 افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند. به نظر قحطی زده می آمدند. آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها بر بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پُرکنند. اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلندتر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.
 مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد.
 خداوند گفت: "تو جهنم را دیدی!"
 آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد. آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود. یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن، که دهان مرد را آب انداخت!
 افرادِ دور میز، مثل جای قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و تپل بوده، می گفتند و می
 خندیدند. مرد روحانی گفت: "نمی فهمم!"
 خداوند جواب داد: "ساده است! فقط احتیاج به یک مهارت دارد! می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به همدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار تنها به خودشان فکر می کنند!"
>تخمین زده شده که 93% از مردم این متن را برای دیگران ارسال نخواهند کرد. ولی اگر شما جزء آن 7% باقی مانده می باشید، این پیام را با تیتر "7%" ارسال کنید!
من جزء آن 7% بودم! و به یاد داشته باشید، من همیشه حاضرم تا قاشق غذای خود را با شما تقسیم کنم!
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 15:13  توسط روزبه فرخانی  | 

از هر دستي بدي با همون دست ميگيري..!

پسر فقیری که از راه فروش خرت و پرت در محلات خرج تحصیل خود را بدست میآورد یک روز به شدت دچار تنگدستی شد.
او فقط یک سکه نا قابل در جیب داشت.در حالی که گرسنگی سخت به او فشار میاورد تصمیم
گرفت از خانه بعدی تقاضای غذا کند..با این حال وقتی دختر جوانی در را برویش گشود دستپاچه شد و به جای غذا یک لیوان آب خواست.
دختر جوان احساس کرد که او بسیار گرسنه است.برایش یک لیوان شیر بسیار بزرگ آورد.
پسرک شیر را سر کشیده و آهسته گفت:چقدر باید به شما بپردازم؟
دختر جوان گفت:هیچ. مادرمان به ما یاد داده در قبال کار نیکی که برای دیگران انجام می دهیم چیزی دریافت نکنیم.
پسرک در مقابل گفت:از صمیم قلب از شما تشکر می کنم.پسرک که هاروارد کلی نام داشت پس از ترک خانه نه تنها از نظر جسمی خود را قویتر حس می کرد بلکه ایمانش به خداوند و انسانهای نیکو کار نیز بیشتر شد.
تا پیش از این او آماده شده بود دست از تحصیل بکشد.
سالها بعد..........
زن جوانی به بیماری مهلکی گرفتار شد. پزشکان از درمان وی عاجز شدند.او به شهر بزرگتری منتقل شد. دکترهاروارد کلی برای مشاوره در مورد وضعیت این زن فراخوانده شد.
وقتی او نام شهری که زن جوان از آنجا آمده بود شنید برق عجیبی در چشمانش نمایان شداو بلافاصله بیمار را شناخت.
مصمم به اتاقش بازگشت.و با خود عهد کرد هر چه در توان دارد برای نجات زندگی وی به کار گیرد.
مبارزه آنها بعد از کشمکش طولانی با بیماری به پیروزی رسید.
روز ترخیص بیمار فرا سید.زن با ترس و لرز صورتحساب را گشود . او اطمینان داشت تا پایان عمر باید برای پرداخت صورتحساب کار کند.
نگاهی به صورتحساب انداخت.
جمله ای به چشمش خورد.
همه مخارج با یک لیوان شیر پرداخته شده است.
امضا دکتر هاروارد کلی
زن مات و مبهوت مانده بود. به یاد آنروز افتاد .پسرکی برای یک لیوان آب در خانه را به صدا در آورده بود و او در عوض برایش یک لیوان شیر آورد.
اشک از چشمان زن سرازیر شد. فقط توانست بگویدخدایا شکر.....خدایا شکر که عشق تو در قلبها و دستهای انسانها جریان دارد .

نتیجه اخلاقی:از هر دستی که بدی از همون دست میگیری یا همین ضرب المثل خودمون تو نیکی می کن و در  دجله انداز ، که ایزد در بیابانات دهد باز

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 15:6  توسط روزبه فرخانی  | 

الکساندر فلمينگ

کشاورزی فقير از اهالی اسکاتلند فلمينگ نام داشت. يک روز، در حالی که به دنبال امرار معاش خانواده‌اش بود، از باتلاقی در آن نزديکی صدای درخواست کمک را شنيد، وسايلش را بر روی زمين انداخت و به سمت باتلاق دويد...
پسری وحشت زده که تا کمر در باتلاق فرو رفته بود، فرياد می‌زد و تلاش می‌کرد تا خودش را آزاد کند.
فارمر فلمينگ او را از مرگی تدريجی و وحشتناک نجات داد...
روز بعد، کالسکه‌ای مجلل به منزل محقر فارمر فلمينگ رسيد.
مرد اشراف‌زاده خود را به عنوان پدر پسری معرفی کرد که فارمر فلمينگ نجاتش داده بود.
اشراف زاده گفت: «می‌خواهم جبران کنم شما زندگی پسرم را نجات دادی.»
کشاورز اسکاتلندی جواب داد: «من نمی‌توانم برای کاری که انجام داده‌ام پولی بگيرم.»
در همين لحظه پسر کشاورز وارد کلبه شد.
اشراف‌زاده پرسيد: «پسر شماست؟»
کشاورز با افتخار جواب داد: «بله»
- با هم معامله می‌کنيم. اجازه بدهيد او را همراه خودم ببرم تا تحصيل کند. اگر شبيه پدرش باشد، به مردی تبديل خواهد شد که تو به او افتخار خواهی کرد...
پسر فارمر فلمينگ از دانشکدة پزشکی سنت ماری در لندن فارغ التحصيل شد و همين طور ادامه داد تا در سراسر جهان به عنوان سِر الکساندر فلمينگ کاشف پنسيلين مشهور شد...
سال‌ها بعد، پسر همان اشراف‌زاده به ذات الريه مبتلا شد.
چه چيزی نجاتش داد؟ پنسيلين!

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 14:52  توسط روزبه فرخانی  | 

فرشته نگهبان

مرد داشت در خیابان حرکت می کرد که ناگهان صدایی از پشت گفت:

- اگر یک قدم دیگه جلو بری کشته می شی.

مرد ایستاد و در همان لجظه اجری از بالا افتاد جلوی پاش.مرد نفس راحتی کشید و با تعجب دوروبرشو نگاه کرد اما کسی رو ندید.بهر حال نجات پیدا کرده بود. به راهش ادامه داد.به محض اینکه می خواست از خیابان رد بشه باز همان صدا گفت:

- ایست!

مرد ایستاد و در همان لحظه ماشینی با سرعت عجیبی از جلویش رد شد.بازم نجات پیدا کرد.مرد پرسید تو کی هستی و صدا جواب داد م فرشته نگهبان ت هستم. مرد فکری کرد و گفت:

-پس اون موقعی که من داشتم ازدواج می کردم تو کدوم گوری بودی؟

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 14:47  توسط روزبه فرخانی  | 

4 تا سوأل هستش. باید اونها رو سریع جواب بدی. حق فکر کردن نداری، حالا بزار ببینیم، چقدر باهوش هستی.
آماده ای؟
برو پایین تر.....


سوأل اول :
فرض کنید در یک مسابقه دوی سرعت شرکت کرده اید. شما از نفر دوم سبقت می گیرید حالا نفر چندم هستید؟

پاسخ:
اگر پاسخ دادید که نفر اول هستید، کاملاً در اشتباه هستید! اگر شما از نفر دوم سبقت بگیرید، جای او را می گیرید و نفر دوم خواهید بود.



سعی کن تو سوأل دوم گند نزنی.
برای پاسخ به سوأل دوم، باید زمان کمتری را نسبت به سوأل اول فکر کنی.

سوأل دوم:
اگر شما توی همون مسابقه از نفر آخر سبقت بگیرید، نفر چندم خواهید شد؟

جواب:
اگر جواب شما این باشه که شما یکی مانده به آخر هستید، باز هم در اشتباهید. بگید ببینم شما چه طور می تونید از نفر آخر سبقت بگیرید؟؟ (اگر شما از نفر آخر عقب تر باشید، خوب شما نفر آخر هستید و از خودتون میخواهید سبقت بگیرید؟؟؟؟)

شما در این مورد خیلی خوب کار نمی کنید، نه؟


سوأل سوم:
ریاضیات فریبنده!!! این سوأل رو فقط ذهنی حل کنید. از قلم و کاغذ و ماشین حساب استفاده نکنید.

عدد 1000 رو فرض کنید. 40 رو به اون اضافه کنید. حاصل رو با یک 1000 دیگه جمع کنید. عدد 30 رو به جواب اضافه کنید. با یک هزار دیگه جمع کنید. حالا 20 تا دیگه به حاصل جمع، اضافه کنید.
1000 تای دیگه جمع کنید و نهایتاً 10 تا دیگه به حاصل اضافه کنید. حاصل جمع بالا چنده؟



به عدد 5000 رسیدید؟ جواب درست 4100 است.
باور ندارید؟ با ماشین حساب حساب کنید.
مشخصتاً امروز روز شما نیست. شاید بتونید سوأل آخر رو جواب بدید. تمام سعی خودتون رو بکنید. آبروتون در خطره!!!

سوال آخر؟پدر ماری، پنج تا دختر داره: 1-Nana 2- Nene 3- Nini 4- Nono. اسم پنجمی چیه؟



جواب: Nunu؟



نه! البته که نه. اسم دختر پنجم ماری هستش. یک بار دیگه سوأل رو بخونید.



بابا ایول، مارو باش رو دیوار کی داریم یادگاری می نویسیم. آبرومونو بردی که بابا.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 14:40  توسط روزبه فرخانی  | 

من كيستم؟

من «دوشيزه مکرمه» هستم، وقتي زن ها روي سرم قند مي سابند و همزمان قند توي دلم آب مي شود. من «مرحومه مغفوره» هستم، وقتي زير يک سنگ سياه گرانيت قشنگ خوابيده ام و احتمالاً هيچ خوابي نمي بينم. من.....
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 23:26  توسط روزبه فرخانی  | 

رزم رستم و ویروس

رزم رستم و ویروس

كنون رزم
virus و رستم شنو

دگرها شنيدستي اين هم شنو

كه اسفنديارش يكي disk داد
بگفتا به رستم كه اي نيكزاد

در اين
disk باشد يكي file ناب
كه بگرفتم از
site افراسياب

برو
حال مي كن بدين disk هان!
كه هم نون و هم آب باشد در آن

تهمتن روان شد سوي خانه اش
شتابان به ديدار رايانه اش

چو آمد به نزد
mini tower اش
بزد ضربه بر دكمه
power اش

دگر صبر و آرام و طاقت نداشت
مران
disk را در drive اش گذاشت

نكرد هيچ صبر و نداد هيچ لفت
يكي
list از root ديسكت گرفت

در ان
disk ديدش يكي file بود
بزد
enter آنجا و اجرا نمود

كز ان يك
demo گشت زان پس عيان
به فيلم و به موزيك و شر
ح و بيان

به ناگه چنان سيستمش كرد
hang
كه رستم در آن ماند مبهوت و منگ

چو رستم دگر باره
reset نمود
همي كرد هنگ و همان شد كه بود

تهمتن كلافه شد و داد زد
ز بخت بد خويش فرياد زد

چو تهمينه فرياد رستم شنود
بيامد كه ليسانس رايانه بود

بدو گفت رستم همه مشكلش
وز ان
disk و برنامه خوشگلش

چو رستم بدو داد قيچي و ريش
يكي
bootable  ديسك آورد پيش

يكي
toolkit اندر آن disk بود
بر آورد آن را و اجرا نمود

همي گشت
toolkit هارد اندرش
چو كودك كه گردد پي مادرش

به ناگه يكي رمز
virus يافت
پي
حذف امضاي ايشان شتافت

چو
virus را نيك بشناختش
مر از
boot sector بر انداختش

يكي ضربه زد بر سرش
toolkit
كه هر بايت ان گشت هشتاد
bit

به خاك اندر افكند
virus را
تهمتن به رايانه زد بوس را

چنين گفت تهمينه با شوهرش
كه اين بار بگذشت از پل خرش

دگر باره اما خريت مكن
ز رايانه اصلا تو ص
حبت مكن

قسم خورد رستم به پروردگار
نگيرد دگر
disk از اسفنديار


+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 23:6  توسط روزبه فرخانی  | 

تست هوش طنز

این تست هوش به تنها چیزی که ربط نداره هوشه ادامه مطلب
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 23:56  توسط روزبه فرخانی  |